بی‌رحمانه بود. اما مجبور بودم. مجبور شدم آدرس وبلاگ رو تغییر بدم.

۸۸۹

دلم برای احساس دوست داشتن تنگ شده.

دوست داشتن و دوست داشته شدن.

۸۸۸

همه‌چیز شبیه خواب بود! بعضی‌وقتا چشم‌هامو می‌بستم تا بیش‌تر غرق بشم، بعد باز می‌کردم و با خودم می‌گفتم:«این واقعیه؟ من این‌جام؟ این صدای زنده‌ی این بشره؟ این آدم‌ها که ساز می‌زنن، واقعی‌ان؟» و دوباره چشم‌هامو می‌بستم و می‌رفتم تو خلسه.

حسِ عربده کشیدن نقطهٔ اوج آهنگ روزگار غریب، شبیه وقت‌هایی بود که سرم رو از شیشهٔ ماشین داده‌ام بیرون و باد می‌خوره تو صورتم و دارم با قربانی هم‌خوانی می‌کنم. اما این‌دفعه واقعی بود همه‌چیز. قربانی، آدم‌ها، نوازنده‌ها، همه‌چی! وای! خدای من! کاش تکرار می‌شد. کاش.

+ غریبه‌ترین آشنای توام.

۸۸۷

یادم نیست اولین‌بار کی آهنگ روزگار غریب رو گوش دادم. اکثر اوقات شب بود و تو ماشین. وقتی سرم رو تکیه داده بودم به شیشهٔ ماشین و گاهی زمزمه می‌کردم و گاهی همراه با علیرضا قربانی فریاد می‌کشیدم. این آهنگ، احساسات عجیبی رو در من به وجود می‌آورد و میاره. نه فقط این. خیلی از آهنگ‌های این مرد. عاشقانه نیست، خیال خوش، شروع ناگهان، مدار صفر درجه. همه‌چی. همه‌چی.

هنوز نتونسته‌م دیشب رو هضم کنم. اینکه من واقعاً اون‌جا بودم و همه‌چیز واقعیت و حقیقت داشت! از خیلی قبلترها فکر کرده بودم که پول‌هامو جمع کنم برای این کنسرت، اما نمی‌دونستم انقدر زود اتّفاق می‌افته.

۸۸۵

نامردی بود اگر از سفر شمال‌مون نمی‌نوشتم. سفر خانوادگی‌ای بود که واقعاً بهم خوش گذشت. البته با وجود ح.های عزیزم. اما خب طبیعت همیشه حس خوبی در من ایجاد می‌کنه. مخصوصاً که اون‌روزا بارون می‌اومد مدام و من سرم رو از پنجره بیرون برده بودم و قطرات بارون که خیلییی یواش و ملو بود، -به قول س. انگار آب اسپری می‌شد به صورتمون، می‌خورد به صورتم. و واقعاً حس قشنگی بود. حال خوبی داشتم. خیلی خوب. بعدشم که دریا و آرامش و رهایی بعدش. و جنگل و بکر بودنش و تماماً سبز. عکس‌های خوبی‌ام گرفتم از این سفر. در کل به یادموندنی بود و کیف کردم. خدایا شکر.

۸۸۴

با تمام وجودم احساس تنهایی می‌کنم. احساس حضرت یوسف رو دارم ته چاه. احساس حضرت موسیِ کودک روی رود نیل. احساس ترس دارم. ضربان قلبم رو حس نمی‌کنم. فقط اشک‌هام می‌چکه.

۸۸۳

نمی‌دونم چرا نسبت به این سفر انقدر استرس و دلشوره دارم. خدایا. چرا این‌جوری شده‌م من. همه‌ش نگران تصادف و غرق شدن تو دریام. چرا آخه! بعد از هیجده سال می‌خوایم خانوادگی بریم سفر و واقعا نمی‌فهمم دلیل این حالاتم رو.

باید پروژه‌م رو زودتر انجام بدم. حداقل ۶۰٪ش رو. که اونجا می‌ریم لپ‌تاپ نبرم. البته فقط سه روزه. ولی خب. باید آیپد ببرم که درس بخونم. از ۲۷‌م امتحانام شروع می‌شه. باید گالری گوشی‌م رو پاک‌سازی کنم برای عکس گرفتن. هنوز نمی‌دونم لباس چی بردارم؛ فقط می‌دونم در حد مرگ گرمه. خدایا. T___T

همین. الانم برای اینکه درس نخونم اومدم این‌جا و دارم می‌نویسم.

۸۸۲

دلم براش تنگ شده. دارم خفه می‌شم. مهم نیست. باید دووم بیارم.

۸۸۱

دوست‌های صمیمی و آدم‌های نزدیک بهم رو از دست داده‌م.

۸۸۰

از صبح که چشم‌هامو باز کردم، چاوشی داره تو گوشم می‌خونه. دائم. دائم. دائم.

آتیش‌م زدی محسن چاوشی با این آهنگت.

۸۷۹

امروز اولین باری بود که خیلی نشستم پشت فرمون. با اینکه دلم می‌خواد اکثر اوقات رضایت حداقل ۹۰٪ای از خودم داشته باشم و محقق نشدنش اذیتم می‌کنه، ولی خب بعضی‌وقتا نمی‌شه واقعا کاری‌ش کرد. نتونستم از در خونۀ م. اینا بیام بیرون. آقای نگهبان اومد و برام ماشین رو درآورد. بعد، منتظر موند تا برم. و بهم گفت که مراقب خودم باشم. چقدر این چیزهای کوچیک می‌چسبه به جون آدم آخه. خیلی رفتم. تقریبا یک ساعت رانندگی مفید داشتم. رفتیم تا خونۀ ع. و بعد م‌. جلوی خونۀ ف. بودیم که آقاعه خواست بره تو پارکینگشون. شیشه رو دادم پایین با استرس گفتم:«الآن جابه‌جا می‌شم، الآن» و آقاعه از طرز حرف زدنم فهمید که استرس دارم. گفت:«می‌تونی؟ بلدی؟» گفتم:«آره آره. بلدم.»

و تونستم. دنده‌عقب گرفتم و آقاعه اومد رفت تو پارکینگشون. واقعا ترسیده بودم که نکنه یکی از پشت بیاد. تعدد ماشین‌ها دستپاچه‌م می‌کنه. سر یه دوربرگردون هم خاموش کردم. حالا ماشینا هی بوق بوق بوق بوق! مرگ و بوق. نمی‌بینی مگه خاموش کرده‌م؟ دلم می‌خواست اون‌لحظه سرم رو بذارم رو فرمون و گریه کنم ولی مامان بهم گفت که آروم خلاص کنم و روشن کنم و راه بیفتم. شانس آوردم که مامان باهام بود.

نمی‌دونم ترس از رانندگی از کجا نشئت می‌گیره؛ اما باعث بی‌رغبتی‌م هم شده. کاش زودتر درست بشه. چون مطمئنم که خانواده‌م خیلی بهم نیاز دارن. مخصوصا مامان.

۸۷۸

قراره بریم شمال، خانوادگی. یه‌کم استرس دارم بابت همه‌چیز؛ طبق معمول البته. نتیجۀ آزمایش خون‌م رو هم که نشون دکتر دادم، وقتی کورتیزول خون‌م رو دید گفت:«معلومه که استرس داریا!» آره دکتر. دهنم سرویس شده سر این موضوع. خب چی‌کارش می‌شه کرد؟

وقتی به آخرین شمال خانوادگی فکر می‌کنم، شمال سال ۸۴ به ذهنم می‌آد. همونکه فیلم‌هاشو هفتۀ پیش با ف. دیدیم. و بیش‌تر از همیشه دلم برای مامان‌جون تنگ می‌شه. کاش بود. کاش سهمم از داشتن مامانبزرگ، بیشتر از ۱۸ سال بود. غم از در و دیوار دلم بالا می‌ره.

باید کلی عکس و فیلم از ح‌ها بگیرم. پس باید گالری‌مو پاک‌سازی کنم. احتمالا تو ماشین این‌کارو کنم. نمی‌دونم.

۸۷۷

صرفا برای اینکه یادم بمونه لحظات تقریبا آخرِ ترم چاهار رو: نشسته‌م تو مرجع‌شناسی، کولر دو طرف روشنه. م‌ب ردیف جلوم نشسته و داره کلیله‌ودمنه می‌خونه م‌. کنارمه. تاریخ زبان می‌خونه. الآن ازم پرسید می‌دونم این کتابه چند نمره داره؟ گفتم ده. خندیدیم و یه‌جورایی زدیم تو سرمون. گفتم: مشروط می‌شیم. گفت: آدم هر ترم اینو ميگه. ولی این ترم جدی شاید بشیم. بازم می‌خندیم. الآن ف. اومد و ازم عکس گرفت. ج‌. و آ. سمتِ راست، یکم ازم جلوتر نشسته‌ن و دارن درس می‌خونن. آه. متوجه شدیم استاد ع. دوباره پدر شده! خدای من! چه‌قدر دوست دارم این مرد رو. خیلی مشتاق و کنجکاوم که بدونم اسم بچه‌ش رو چی گذاشته. باید زودتر برم تو کلاس ۳۱۵ و بشینم کنار پریز تا بتونم از لپ‌تاپ استفاده کنم. هنوز نمی‌فهمم چجوری و کِی، دوسال از دانشگاه گذشت! به عبارتی، نصفِ دورۀ کارشناسی تموم شد. دلم تنگ می‌شه. مطمئنا دلم تنگ می‌شه.

۸۷۶

فردا ده خرداده؟ =))))))))

بابا توروخدا. یواش‌تر! چه خبرته؟ وای. استرس می‌گیرم.

۸۷۵

کاش آدم هیچوقت بزرگ نمی‌شد. نمی‌تونم دیگه. از توانم خارجه کنترل کردن زندگی. از هر طرف در فشارم! خداوندا!

۸۷۴

احساس دورافتادگی می‌کنم از همه‌کس و همه‌چیز. چقدر روزهای سیاه و زشت و بدیه.

۸۷۳

اما مهم نیست که دیگه، نوازشم نمی‌کنی.

۸۷۲

یه‌جورایی واقعا تنهام. قبلا فکر می‌کردم اینکه‌ آدم خیلی دوست داشته باشه، خیلی خوبه. اما الآن فهمیدم همون دوست‌های زیاد، دوست‌های کمِ نزدیک‌تری دارن که تقریبا تمام تمرکز و توجه‌شون به اون‌هاست و چیزی به تو نمی‌رسه. مدت زیادیه که تنها می‌رم سلف غذا می‌خورم، خیلی‌وقته که کسی منتظرم واینستاده تا برم دستشویی و برگردم. بچه‌های دبیرستان هم که هرکسی سرش مشغول به خودشه و اونا هم باز دسته‌دسته، دوست‌های نزدیکن.

احساس دورافتادگی می‌کنم از همه. این وضعیت رو دوست ندارم.