قراره بریم شمال، خانوادگی. یه‌کم استرس دارم بابت همه‌چیز؛ طبق معمول البته. نتیجۀ آزمایش خون‌م رو هم که نشون دکتر دادم، وقتی کورتیزول خون‌م رو دید گفت:«معلومه که استرس داریا!» آره دکتر. دهنم سرویس شده سر این موضوع. خب چی‌کارش می‌شه کرد؟

وقتی به آخرین شمال خانوادگی فکر می‌کنم، شمال سال ۸۴ به ذهنم می‌آد. همونکه فیلم‌هاشو هفتۀ پیش با ف. دیدیم. و بیش‌تر از همیشه دلم برای مامان‌جون تنگ می‌شه. کاش بود. کاش سهمم از داشتن مامانبزرگ، بیشتر از ۱۸ سال بود. غم از در و دیوار دلم بالا می‌ره.

باید کلی عکس و فیلم از ح‌ها بگیرم. پس باید گالری‌مو پاک‌سازی کنم. احتمالا تو ماشین این‌کارو کنم. نمی‌دونم.