۱۰۵۲

دیروز بالاخره با آزمایش‌های هورمون و خون و سونوگرافی‌م رفتم دکتر پوست و بهم راکوتان داد و آزیترومایسین و قرص هورمونی که از دوهفته‌ی‌ بعد بخورم.

عمیقاً بابت عوارض راکوتان نگرانم. اما خب به خدا توکل کردم و امیدوارم که هیچ اتفاقی نیفته.

۱۰۵۱

دیروز که رفتم خونه‌ی ز. تا اختیار قلب رو بهش یاد بدم، یاد این افتادم که سال کنکور، وقتی خودم یاد گرفتمش، رفتم برای ح. ویدیومسیج گرفتم و کامل توضیحش دادم. راستش یادم نبود اختیار قلب رو کامل، قبل از رسیدن به خونه‌ی ز. رفتم دیدمش و کامل برام دوره شد. :)) وقتی به زهرا یاد دادم، گفتم حالا بیا یه سری ویدیومسیج با هم ببینیم و اونا رو براش پخش کردم که بهم گفت:«وای! چقدر کوچولو بودین و از اوّل هم خیلی وایب معلّم پایه‌ها رو می‌دادین» و با هم ذوق کردیم. :))

بعدشم با هم ۵ تا تست کنکوری حل کردیم که مطمئنِ مطمئن شدم که قلب رو یاد گرفته. تایم استراحت، دراز کشیده بودیم کف سالن و می‌گفت:«شما دستتون شفاست! من واقعاً هیچی بلد نبودم.» و آخه گوگولی! :)) بهش گفتم نخیرم. خودت زحمت کشیدی و تمرین‌هات رو انجام دادی و پشت‌گوش ننداخته‌ی. :)))

در کل روز قشنگی بود دیروز. پر از امّید.

۱۰۵۰

یکی از اوقاتی که تو زندگی‌م خیلی دوستش دارم و حس خیلی خوبی نسبت به خودم دارم، وقتاییه که می‌رم خونه‌ی شاگردم. موقع برگشت، قدم‌هام رو خیلی مصمم و خوشحال برمی‌دارم، انگار که تاثیرگذارترین آدم روی کره‌ی زمین بوده‌م. یکی از چیزهایی که تو زندگی‌م هیچ‌وقت ازش خسته نمی‌شم، ادبیات و مخصوصاً عروضه. می‌تونم تا صبح شعر بخونم و تا صبح صبر کنم تا شاگردم وزنش رو تشخیص بده.

+ امروز ز. می‌گفت:«شما خیلی خوب یاد می‌دین. من واقعاً بلد نبودم اینا رو.» و من خرذوق شدم. الحمدلله علی کل حال.

۱۰۴۹

پریروز، یه جورایی یکی از بهترین روزای سال بود، تا این‌جا.

بعد از ۴-۵ سال، تصمیم گرقتم دوباره جلوی جمع شعر بخونم و این در حالی بود که بچه‌های دانشگاه اکثراً نمی‌دونستن که من قبلاً شعر می‌نوشتم. کلّی همه تشویقم کردن و بوجی‌موجیم کردن و خیلی کیف داد. :") قبل از شروع جلسه شعر، به استاد ع. گفتم:«راستی من امروز شعر می‌خونما!» بعد گفت:«نگفته بودییی که می‌نویسیی! :))» قربونش بشم. 💘

احساس غریبی داشتم موقع شعر خوندن. اینکه نگاه اون‌همه جمعیت به من بود و سعی می‌کردم به استرس و خجالتم غلبه کنم خیلی حس عجیبی بود. :)) به این فکر می‌کردم که خجالت بکش دختر! یادت رفته که وقتی ۱۵-۱۶ ساله بودی، می‌رفتی اون بالا و جلوی همه شعرت رو می‌خوندی؟ چه‌ت شده؟ :)) بعد تلاش می‌کردم که خودم رو آروم کنم. :))

م. نوشت: «دانشکده ادبیات تاریخ‌ساز قلب منه واقعاً‌ً» و این واقعی‌ترین حسّم نسبت به این‌جا و آدم‌هاشه. ♥️

     ۱۰۴۸

باااورم نمی‌شه که ما اونقدر بزرگ شده‌یم که هم‌کلاسی‌هامون ازدواج می‌کنن و حتی بچه‌ی دومشون رو هم به دنیا می‌آرن! تو هفته‌ای که گذشت، ز. پسر دومش رو به‌دنیا آورد و جشن عروسی س. بود.

وقتی فیلم رقصیدن س. و همسرش رو دیدم، باورم نمی‌شد. پنج سال می‌گذره از آخرین باری که در کلاس رو می‌بستیم، یکی رو مسئول وایستادن پشت در کلاس می‌کردیم و می‌زدیم و می‌رقصیدیم و یکی هم فیلم می‌گرفت که معمولا من بودم. حالا، یکی ازونایی که همیشه جلوی کلاس می‌رقصید، داره با همسرش تو جشن عروسی‌شون می‌رقصه! :))

ما کی انقدر بزرگ شدیم؟! دقیقا کی؟ :)

۱۰۴۷

می‌تونم به جد بگم که ۷۰٪ وزن‌هایی که ز. درآورده، درسته. و این یعنی بیش‌تر از چهل درصد پیشرفت توی سه شب.

خیلی خوشحالم! و شاید یکی از ایرادهای من این باشه که خیلی نمی‌تونم خود واقعی‌م رو از بقیه پنهان کنم. دیشب ویس دادم بهش و گفتم:«زهرا! می‌خوام از خوشحالی گریه کنم!»

واقعاً بهش افتخار می‌کنم. 💕 دختر باهوش منه. امیدوارم امتحانش رو هم خیلی خوب بده. هم امیرمحمد و هم زهرا. شاگردای قشنگ باهوشم.

۱۰۴۶

دیروز روز معلّم بود. عاشق این اتّفاقم که تو مناسبت‌های این‌طوری، بدوئم برم به عزیزترین معلم‌ها و آدم‌هایی که می‌شناسم تبریک بگم. 🫠

بعد ازینکه به یه‌سری‌ها تبریک گفتم، چندین نفر هم به خودم تبریک گفتن. یکی از قشنگ‌ترین‌ها برای ا. بود و یکی برای معلّم علوم مدرسه‌ای که دو روز با آ. رفتیم اون‌جا. برام نوشت:«دارم فكر ميكنم چقد بده تو پيش بچه ها تو مدرسه نباشي، قطعا دختر تاثيرگذاري هستي حداقل تو اون يكي دوروز اينو ازت فهميدم. از صميم قلبم بدون هيچ تعارفي ميگم. اميدوارم خيلي زود كنار خودمون ببينيمت و از عشق بچه ها بهت كلي حسودي كنيم😅❤️😍». :)))

درسته که احتمالاً هیچ‌وقتِ دیگه‌ای من به اون مدرسه نمی‌رم، امّا دریافت این پیام‌ها خیلی خوشحال کننده بود. خیلی خیلی زیاد. خانم غ. از «تاثیر» حرف زده بود و چقدر خوشحالم اگه بتونم ذرّه‌ای تاثیرگذار باشم. :)

۱۰۴۵

داشتم پیامای کانالم رو می‌خوندم که سه سال پیش چه‌قدر اذیت شدم سر یاد گرفتن اختیارات وزنی و الآن خودم به شاگردم یاد می‌دم. 🤌🏽 چقدر کیف می‌ده اتّفاقای این‌شکلی. آدم کاملاً می‌فهمه این تغییر رو تو خودش و لذت. لذّت‌بخشه!

۱۰۴۴

تقریباً روزی دو بار از جایی که لیلا، جان داد رد می‌شم. مامان بهم گفت:«هربار که رد می‌شی حداقل یه صلوات براش بفرست» و نمی‌دونست که من دقیقاً از هشتم فروردین این‌کار رو می‌کنم. او هم لیلای کسی‌ بود…

۱۰۴۳

امروز رفتم خونهٔ شاگرد جدیدم. دختر خیلی زیبایی بود. مادرش سه سال پیش فوت کرده بود. از دست مدیر مدرسه شاکی بود که اذیتش می‌کنن. نیم ساعت به غُرهاش گوش دادم و بعد درس رو شروع کردیم. وسط حرفاش یه جا دستش رو گرفتم و گفتم:«خوبی؟ آروم باش.». بعد شروع کردیم شعرها رو باهم خوندن و تن تن تتن کردن.. * حس خوبی گرفتم ازش. مخصوصاً که بهم گفت نسبت به خودش حال بهتری پیدا کرده و اعتماد به نفس گرفته و موقع خداحافظی محکم بغلم کرد. 💘 دختر عزیز قشنگم.

1042

نشسته‌م تو کتاب‌خونه مرکزی. یاد ترم یک افتاده‌م که نزدیک صدتا برگه رو می‌ذاشتم زیر بغلم و می‌آوردم این‌جا تصحیح می‌کردم :). حدودن دوسال و نیم ازون‌روزا می‌گذره و عجیبه این گذر زمان. نمی‌تونم بگم چه اتفاقایی افتاده این وسط، اما می‌تونم بگم که یکی از پرچالش‌ترین و عجیب‌ترین دوره‌ی زندگیم بوده دانشجویی. نمی‌دونم ممکنه سال‌های آینده بیام و این نوشته رو بخونم یا نه، اما قطعا دلم تنگ خواهد شد. حتی برای این صندلی زشتای مرکزی! :)

۱۰۴۱

یکشنبه، تازه باورم شد که من دانشجوی زبان و ادبیات فارسی‌ام. بعد از نزدیک پنج سال، تو دانشکده جلسه شعر برگزار شد با حضور استاد محبوبم، آقای ع. و خب آره.. به قول عاطفه، تازه شیرینی‌ش اومد زیر زبونم. بودن کنار آدم‌هایی که شبیهن به تو و مثل تو فکر می‌کنن. آخ. تصمیم گرفتم هفته‌ی بعد خودمم یکی از چیزایی که نوشتم رو بخونم. :)) اعتماد به نفس کافی رو ندارم و می‌دونم کلی‌ام قراره استرس بکشم ولی خب من باید تو این موضوع شبیه سیزده، چارده سالگی‌م برخورد کنم که از همممه کوچیک‌تر بودم و با چه اعتماد به نفسی می‌رفتم پشت تریبون و شعرم رو می‌خوندم! :))