امروز رفتم خونهٔ شاگرد جدیدم. دختر خیلی زیبایی بود. مادرش سه سال پیش فوت کرده بود. از دست مدیر مدرسه شاکی بود که اذیتش می‌کنن. نیم ساعت به غُرهاش گوش دادم و بعد درس رو شروع کردیم. وسط حرفاش یه جا دستش رو گرفتم و گفتم:«خوبی؟ آروم باش.». بعد شروع کردیم شعرها رو باهم خوندن و تن تن تتن کردن.. * حس خوبی گرفتم ازش. مخصوصاً که بهم گفت نسبت به خودش حال بهتری پیدا کرده و اعتماد به نفس گرفته و موقع خداحافظی محکم بغلم کرد. 💘 دختر عزیز قشنگم.