۱۲۳۹

اتفاقات خیلی عجیبی افتاد. ارتباطم با خیلی‌ها کمرنگ‌تر شد و با خیلی‌ها پررنگ‌تر. همه‌چیز تغییر کرد. سخت نبود؟ بود. خیلی بود. هنوز هم هضمش برام سخته. ولی یکساعت نشستم گوشه‌ی میدون و گریه کردم و بعد گفتم دیگه بس. و واقعاً هم دیگه بس. انتظاری نمی‌شه داشت از آدم‌هایی که بعد اینهمه مدت من رو نشناخته‌ن. پس به درک.

۱۲۳۸

روز سی‌وپنجم جنگه.

دیشب داشتم آشغالا رو جمع می‌کردم، از یکی پرسیدم: «سطل‌آشغال اونوره؟» دوستش که موتور داشت رو نگه داشت، گفت بیا برو این کیسه رو خالی کن، بیار. بعد گفت: «اینا همه خدنگ شمان، خانم!» گفتم: «ما همه نوکر ایرانیم

و حب‌وطن، عزیزترین دارایی‌ایه که این شب‌ها متوجّهش شدم.

ایران عزیزم. امیدوارم سربلندی‌ت رو ببینم همیشه‌ی همیشه‌ی همیشه.

۱۲۳۷

اولین پست ۱۴۰۵ و گذر از این سال عجیب غریب وحشتناک..