روز سی‌وپنجم جنگه.

دیشب داشتم آشغالا رو جمع می‌کردم، از یکی پرسیدم: «سطل‌آشغال اونوره؟» دوستش که موتور داشت رو نگه داشت، گفت بیا برو این کیسه رو خالی کن، بیار. بعد گفت: «اینا همه خدنگ شمان، خانم!» گفتم: «ما همه نوکر ایرانیم

و حب‌وطن، عزیزترین دارایی‌ایه که این شب‌ها متوجّهش شدم.

ایران عزیزم. امیدوارم سربلندی‌ت رو ببینم همیشه‌ی همیشه‌ی همیشه.