۱۰۴۹
پریروز، یه جورایی یکی از بهترین روزای سال بود، تا اینجا.
بعد از ۴-۵ سال، تصمیم گرقتم دوباره جلوی جمع شعر بخونم و این در حالی بود که بچههای دانشگاه اکثراً نمیدونستن که من قبلاً شعر مینوشتم. کلّی همه تشویقم کردن و بوجیموجیم کردن و خیلی کیف داد. :") قبل از شروع جلسه شعر، به استاد ع. گفتم:«راستی من امروز شعر میخونما!» بعد گفت:«نگفته بودییی که مینویسیی! :))» قربونش بشم. 💘
احساس غریبی داشتم موقع شعر خوندن. اینکه نگاه اونهمه جمعیت به من بود و سعی میکردم به استرس و خجالتم غلبه کنم خیلی حس عجیبی بود. :)) به این فکر میکردم که خجالت بکش دختر! یادت رفته که وقتی ۱۵-۱۶ ساله بودی، میرفتی اون بالا و جلوی همه شعرت رو میخوندی؟ چهت شده؟ :)) بعد تلاش میکردم که خودم رو آروم کنم. :))
م. نوشت: «دانشکده ادبیات تاریخساز قلب منه واقعاًً» و این واقعیترین حسّم نسبت به اینجا و آدمهاشه. ♥️