1042
نشستهم تو کتابخونه مرکزی. یاد ترم یک افتادهم که نزدیک صدتا برگه رو میذاشتم زیر بغلم و میآوردم اینجا تصحیح میکردم :). حدودن دوسال و نیم ازونروزا میگذره و عجیبه این گذر زمان. نمیتونم بگم چه اتفاقایی افتاده این وسط، اما میتونم بگم که یکی از پرچالشترین و عجیبترین دورهی زندگیم بوده دانشجویی. نمیدونم ممکنه سالهای آینده بیام و این نوشته رو بخونم یا نه، اما قطعا دلم تنگ خواهد شد. حتی برای این صندلی زشتای مرکزی! :)
+ [ یکشنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ] [ ۱:۳۴ ب.ظ ] [ من. ]
|