یکشنبه، تازه باورم شد که من دانشجوی زبان و ادبیات فارسی‌ام. بعد از نزدیک پنج سال، تو دانشکده جلسه شعر برگزار شد با حضور استاد محبوبم، آقای ع. و خب آره.. به قول عاطفه، تازه شیرینی‌ش اومد زیر زبونم. بودن کنار آدم‌هایی که شبیهن به تو و مثل تو فکر می‌کنن. آخ. تصمیم گرفتم هفته‌ی بعد خودمم یکی از چیزایی که نوشتم رو بخونم. :)) اعتماد به نفس کافی رو ندارم و می‌دونم کلی‌ام قراره استرس بکشم ولی خب من باید تو این موضوع شبیه سیزده، چارده سالگی‌م برخورد کنم که از همممه کوچیک‌تر بودم و با چه اعتماد به نفسی می‌رفتم پشت تریبون و شعرم رو می‌خوندم! :))