همه‌چیز شبیه خواب بود! بعضی‌وقتا چشم‌هامو می‌بستم تا بیش‌تر غرق بشم، بعد باز می‌کردم و با خودم می‌گفتم:«این واقعیه؟ من این‌جام؟ این صدای زنده‌ی این بشره؟ این آدم‌ها که ساز می‌زنن، واقعی‌ان؟» و دوباره چشم‌هامو می‌بستم و می‌رفتم تو خلسه.

حسِ عربده کشیدن نقطهٔ اوج آهنگ روزگار غریب، شبیه وقت‌هایی بود که سرم رو از شیشهٔ ماشین داده‌ام بیرون و باد می‌خوره تو صورتم و دارم با قربانی هم‌خوانی می‌کنم. اما این‌دفعه واقعی بود همه‌چیز. قربانی، آدم‌ها، نوازنده‌ها، همه‌چی! وای! خدای من! کاش تکرار می‌شد. کاش.

+ غریبه‌ترین آشنای توام.