۸۸۵
نامردی بود اگر از سفر شمالمون نمینوشتم. سفر خانوادگیای بود که واقعاً بهم خوش گذشت. البته با وجود ح.های عزیزم. اما خب طبیعت همیشه حس خوبی در من ایجاد میکنه. مخصوصاً که اونروزا بارون میاومد مدام و من سرم رو از پنجره بیرون برده بودم و قطرات بارون که خیلییی یواش و ملو بود، -به قول س. انگار آب اسپری میشد به صورتمون، میخورد به صورتم. و واقعاً حس قشنگی بود. حال خوبی داشتم. خیلی خوب. بعدشم که دریا و آرامش و رهایی بعدش. و جنگل و بکر بودنش و تماماً سبز. عکسهای خوبیام گرفتم از این سفر. در کل به یادموندنی بود و کیف کردم. خدایا شکر.
+ [ چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۲ ] [ ۱۱:۱۵ ب.ظ ] [ من. ]
|