۸۷۷
صرفا برای اینکه یادم بمونه لحظات تقریبا آخرِ ترم چاهار رو: نشستهم تو مرجعشناسی، کولر دو طرف روشنه. مب ردیف جلوم نشسته و داره کلیلهودمنه میخونه م. کنارمه. تاریخ زبان میخونه. الآن ازم پرسید میدونم این کتابه چند نمره داره؟ گفتم ده. خندیدیم و یهجورایی زدیم تو سرمون. گفتم: مشروط میشیم. گفت: آدم هر ترم اینو ميگه. ولی این ترم جدی شاید بشیم. بازم میخندیم. الآن ف. اومد و ازم عکس گرفت. ج. و آ. سمتِ راست، یکم ازم جلوتر نشستهن و دارن درس میخونن. آه. متوجه شدیم استاد ع. دوباره پدر شده! خدای من! چهقدر دوست دارم این مرد رو. خیلی مشتاق و کنجکاوم که بدونم اسم بچهش رو چی گذاشته. باید زودتر برم تو کلاس ۳۱۵ و بشینم کنار پریز تا بتونم از لپتاپ استفاده کنم. هنوز نمیفهمم چجوری و کِی، دوسال از دانشگاه گذشت! به عبارتی، نصفِ دورۀ کارشناسی تموم شد. دلم تنگ میشه. مطمئنا دلم تنگ میشه.