چقدر روزهایی که بیشتر می‌نوشتم، همه‌چیز تقریباً بهتر بود. یه دفترچه یادداشت داشتم برای رجوع کردن روزانه بهش و اینکه ببینم تو فلان تاریخ، حال و روزم چطور بوده. تقریباً یک ماه پیش تو وبلاگ پست گذاشتم و الآن هم حوصله‌ی نوشتن زیاد ندارم. نمی‌دونم چم شده.

روزهای جالبی نیست. نمی‌دونم مشکل از منه یا این فصل و ماه. کلاً یادم نمی‌آد که در تابستون، احوالات خوشی داشته باشم. به هر جهت.

بالاخره سریالی که وسط ریخته شدن بمب و موشک رو سرمون، شروعش کرده بودم تموم شد. دوستش داشتم. خیلی زیاد. احساس نزدیکی می‌کردم بهشون و دلم می‌خواست جزوی ازشون باشم. کمبود همچین گروه دوستی‌ای رو تو زندگی‌م کاملاً حس می‌کنم. درسته که اووونقدری که تصور می‌کردم خنده‌دار نبود و انگار بیش‌تر آموزنده بود. خیلی سریال جالبی بود. ارزش وقت گذاشتن داشت. و خوشحالم که دیدن اینا رو از سن کم شروع نکردم و تازه‌تازه دارم می‌بینم اینا رو. چون احتمالاً اگه کوچک‌تر بودم، شوخی‌هاشو متوجه نمی‌شدم. درسته که پایان خیلی تخمی‌ای داشت ولی سیر داستانی و همه‌چیزش برای من جالب بود. مدل پرداخت داستانی‌ش و شخصیت‌پردازیش و همه‌چیزش.